![]() |
![]() |
|
| متروکه دل یا باغ دلگشا ؟ |
|
الهه
سلام غریبه. منو ببخشید هنوزم باورم نمیشه. گفته بودین به کسی نگم. منم به روی خودم نیاوردم. آخه من بچه خوب و گوش به حرف کنی هستم میدونین که؟!بعدشم که هرچی زنگ زدم یا اس ام اس دادم جواب ندادین.حالا تبریک تبریک تبریک.هزارتا تبریک. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:22 توسط الهه |
|
|
به نام مهر آفرین مهر گستر امروز این دلم خیلی هوای نوشتن کرده بود ، هر چه با ابزار نوشتم راضی نشد آمدم تا شاید راضیش کنم..آخر قرار گذاشتم دلکم را ناراحت نکنم ..خودش به قدر کافی از این و آن و زمانه گلگی دارد. البته یادم نرفته که باعث این گلگی ها و دلخوری ها من بوده ام .منی که خیلی ادعاها می کردم. ادعا می کردم دارم به نفع دلم راه می روم ..و خیلی ادعای دیگر که اصلا حوصله به نوشتنش نیست.گاهی چشمانمان را می بندیم به روی آن چه اعتقادمان است .. یعنی فکر می کنیم اینجوریها بهتر است..ولی نمی دانیم که ما با این عقاید رشد کرده ایم .بزرگ شدیم و بال گشوده ایم و هر کجا برویم این اعتقاد است که به دنبال ما می آید . خیلی ها این روزها چشم هایشان را بسته اند . مثل زمانی که من چشم هایم را بسته بودم وقتی بی پروا و بی اعتقاد می رفتم تا با محمد ..... .آری من خیلی وقت ها بود که چشم هایم بسته بود ...یعنی خودم بسته بودمش ..مثل آدمی که خودش را به خواب می زند ..هرچه هم صدایش کنی بیدار شدنی نیست .... مثل آن روزی که توی خانه ما خیلی ها چشم هایش را بستند تا له شدن مرا نبینن ...له شدن این دلکم ..مثل زمانی که خیلی ها چشم هایش را بستن تا نبینن با اشک های ته چشمم و با دست های خودم مهدیه را کنار محمد نشاندم ... مثل وقتی که مهدیه بله گفت و من به خاطر خواهرم شادی و هلهله کردم ...من از خود گذشتم... بزرگ نیستم و ادعایی به بزرگی نمی کنم ..اما این گذشتن می خواست ...نمی گویم بی منطقم ..اما با آدم های دور و بر من که هر کدام زبانشان به اندازه ی هزار بوته خار بیابان تیغ تیز دارد بزرگی است .. من از خیلی چیز ها گذشته ام و نمی خواهم زبان به گلگی باز کنم ..چون این روزها تکلیفم اصلا با خودم و آدم های اطرافم معلوم نیست ...نمی دانم جواب آخر کار من چه می شود ..البته زیاد دور نیست نتیجه اش ..اما مهم است.. پ.ن:: می آیم و می روم .اما بی نتیجه ... پ.ن:: برا ی دلخوشی های این روزهایم کمی دعا کنید ..دعا کنید که خدا از من نگیرد این دلخوشی ها را.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 18:25 توسط الهه |
|
|
این روزها گوشی من میلرز ،،،فقط میلرزد..گاهی هم اصلا نمی لرزد ...یعنی جانی نمی ماند برایش که بلرزد..گاهی هم فقط و فقط نور دارد و بس ..اما نمی دانم چه شد که دیشب شب نشده صدایش درآمد...یعنی شایدهنوز ...نمی دانم درست یادم نیست که.... ولی انگار این طور بود که من پیام او را بخوانم ..ولی شاید اگر فقط می لرزید یا فقط نور می داد گردی من اصلا تا این ساعت هم پیامی را دریافت نمی کرد.....آخر این روزها لرزونک را اینجاها می گذارم و میرم ...فقط میلرزد بدونن صدا ...مثل دل من ....مثل دل من که دارم آماده اش می کنم برای گریز ...برای گریز از این هایی که نمی فهمند که چرا من می روم و می آیم و می پرسم و تسویه می کنم حساب جامانده ای اگر باشد...دیروز شاهکاری زدم در حد تیم ملی ...بنز ما که نمی تواند از کوچه ی باریک بگذرد آن هم با راننده ای هم چون من..حالا فرمودیم توی همان کوچه و کنارش یک 405 پارک شده ....خلاصه که مالاندیم به ماشین و حالا در رفتن را بر ماندن و جواب دادن ترجیح دادیم ..اما مگر این دل صاب مرده می گذارد ما را همان را با بنز برویم ...برگشتیم و خلاصه نامه ای این چنین نوشتیم و چسباندیم به همان قسمت که شاهکارمان بود :: (سلام و عرض پوزش بابت شاهکار بنده من تازه راننده را به بزرگی خود و سعدی شاعر بزرگ ببخشید که ما جز این بخشش هیچ نخواهیم ما در رفتیم اولش ولی باز گشتیم بعدش که ما ضرر و زیان جبران کنیم و شما ما را ببخشید شماره و آدرس ما به شرح ذیل می باشد (جهت جبران شاهکارمان با ما تماس بگیرید) تلفن:.......09356 آدرس::.....میدان ش.....و) خلاصه چسباندیم و رفتیم که 1 ساعت نشده دیدیم صدای لرزونک در آمد(آهان یادم آمد من دیروز لرزونک را به این خاطر با صدا کردم )بله ای گفتیم که انگار سر سفره ی عقد با ترس بله گفته باشیم .... آقایی گفت من فلانی ام همان که شاهکارتان قسمت ما بود ..برایم جالب بود که او هم گفت شاهکار ... گفت می آیم و آمد...خدا چشمتان روز بد نبیند ..همین که از در آمد داخل ما را ترس گرفت ....ولی شانس ما پسر با حالی بود و بعد از اینگه ما یه ساعتی عذر خواستیم ...و گپ زدیم ..بی خیالی گفت و رفت ..از همان بی خیال هایی که خیلی خودم می گویم....رفت..ولی شب نشده زنگ زد که دل من مثل بهمن ریخت ..برداشتم لرزونک رو... دیدم می خواهد ادای بچه سوسول ها را در بیاورد ..من هم از همان دیشب لرزونک را خفه کردم ...این نیز شاهکار دوباره ما بود پ ن:راستی سه روز پیش منشی دکتر زنگ زد که فلان روز برات وقت گذاشتم پ ن:می شو برای بی قراری دلم سفارشی به آن رفیق با وفا کنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:52 توسط الهه |
|
|
این روزها می روم به آن زمان....به آن زمان که در پیچ و تابش گم می شوم..تصویر مبهمی از آن دارم.آخر مگر میشود جای ندیده را تصور کرد ..حتی برای یک بار ...فکر میکنم میرم و خدا به استقبالم می آید...خودش نه .فرشتگانش .می آیند و مرا می برند و میرسند به کارهای خودشان..کارهای خودشان که به من ربط دارد ..همان هایی که گفته بود:ولا تحسبن الذین..............اما اینجا حساب دارد و کتاب ..مگر خانه ی خاله آمدی که همین جوری باشد ..ولی می شود و یکی ضامن من ...ما می رویم آن جا که رود دارد و درخت و گل و بستان و هزار یک نعمت با حال...اما این ها همش زاییده ی مخیله ی این گرد است..آری این گردی که یکی به خاطرش انیشتن شد و یکی الکساندر و یکی شیخ بهایی و یکی حافظ و یکی.....ولش کن این یکی ها را ....ولش کن ای گرد را ...واقع را بچسب که این است:: می آیند و مرا می برند اما کشان کشان ..به کجایی که نمی دانم...می برندو به کتاب خودشان و به حساب من می رسند..عجب داغی دارد این جا ..داغی داغ را می گویما...این جا همان دوزخی است که او وعده اش را داده بود ..البته که جای من اینجاست و لاغیر ....حق همین است برای من و امثالی همچون مانند من.. پ ن:می شود برای بودن ها و نبودن هایم دعا کنید پ ن: هنوز منتظرم این گوشی لرزنده بلرزد و این منشی دکتر بکوید کی نوبت ماست که ما بفمهیم بلیط رفت ما به داغی کی اوکی می شود.. پ ن : برای اینکه داغی داغ ا کمی سرد شود نیز دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:6 توسط الهه |
|
|
دو ساعت دیگه میان و من هنوز اینجا نشستم...چه قدر سرم خوش است
حوصله نوشتن ندارم و یکی از نوشته های قبلی رو که مال دو ماه پیشه میزارم قبل از مسافرت مشهد ::: مصلوب شده ام. سرد است. فقط یک پارچه ی سبز رویم کشیده اند. چوب هایی زیر دست هایم گذاشته اند و مچ هایم را با باند به آنها بسته اند. بازو ها هم پر از سرنگ و وسایلی برای اندازه گرفتن ضربان قلب و میزان اشباع اکسیژن خون. چراغ ها هم بالای سرم روشن است. دراز کشیده مصلوب شده ام . لبخند می زنم به همه ی آنهایی که می آیند و می روند و چیزی تزریق می کنند و از دیر آمدن جراح گله می کنند و از نتیجه ی فوتبال دیشب با هم حرف میزنند. جراح دیگری می آید تا با دکتر بیهوشی هماهنگ کند. ماسک سبز دارد و فقط چشمهایش دیده می شود. لبخند می زنم... با اینکه تمام تنم یکهو می لرزد. بد جوری نگاهم میکند. می رود. می آید. می آید هر بار به بهانه ای و نگاهی می کند و چرخی می زند و می رود. و من هر بار تمام تلاشم این می شود که بیب ... بیب ... ضربان قلبم که توی تمام اتاق شنیده می شود ، نشود : بیـــــــــــب دکتر بیهوشی می پرسد:85 کیلو که هستی؟ نه... 83و .......... حالا سر2 کیلو با من.......... به هوش که می آیم فقط عق میز نم. تمام روز. دکتر می آید بالای سرم و می پرسد: چرا اینطوری بودی تو؟ هر ده دقیقه یه بار به هوش می آمدی. دو برابر داروی بیهوشی بهت زدیم.این حالت واسه همونه. استرس داشتی قبل از عمل؟ و من بی حال زیر لب می گویم: استرس؟... آره. استرس داشتم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 18:41 توسط الهه |
|
|
سلام دو روزه جواب آزمایش من اومده..نبردمش دکتر ..ولی انگاری زیاد بد نبود که فاضلی باز به من گیر نداد.....بی خیال آزمایش ...امشبو چی کار کنم ...شاید هیچ کی باور نکنه و به نظر خیلیا خنده دار و عجیب بیاد یا حتی فکر کنن دارم دروغ میگم ...اما امشب براب من بیشتر شبیه کابوسه تا مراسم خواستگاری ...عجب سیریشایی هستن..عین کنه میچسبن به آدم خسته ام و کلافه ...باز صبحونه و شام از وعده های غذایی من حذف شده..ناهارم که بی خیال خوردم خوردم ،نخوردمم که هیچ دیشب با سه تا قرص خواب 2 ساعت بیهوش شدم..فقط دوساعت..شاید اگه بیدار میموندم شیطون گولم میزد...دلم تنگه ..دلم گرفته ..دیشب وقتی مامان اینا رفتن تا سا عت ده اشک ریختم.زنگ زدم به دوستم گفتم اگه من نحواسته باشم عروس بشم باید چی کار کنم...ها باید چی کار کنم خسته ام برام دعا کنید یا حق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 12:9 توسط الهه |
|
|
امروز شنبه بود و روز شهادت . رفتی بیرون ولی من همش خوابیدم .می ترسیدم از اینکه بگم چشمام دیگه یک متری شم نمیبینه..ترسیدم لو بره همه چیز.چند روزه مامانم گیر داده برو دکتر به خاطر سر گیجه های صبحم موقعی که بیدار میشم .ولی اگه برم مسلما میفهمن .یه وقتایی اینجا وقتی یکی داره رد میشه یا میاد تو اینقد بهش زل می زنم که حتما با خودش فکر میکنه من منظوری دارم.ولی واقعا چشمام دیگه سو نداره.یاد اون موقعی می افتم که منتظر بودم از تو خیابون رد بشه و من ببینمش ولی حالا اگه بیاد پشت در هم نمینمش چه برسه تو خیابون و از پشت شیشه. نمیدونم چه جوری میشینم پشت ماشینو و می رونم. داشت دسته عزاداری رد میشد ..رفتم پشت دسته ..دیر رسیدم تقریبا دسته خیلی دور شده بود ولی وایسادم واشک ریختم ..اینقد که دیگه دسته قابل دیدن نبود.گم شدن اون همه آدم. بهش فکر نمیکردم ولی یه دفعه یادش افتادم.حدس زدم اونم باشه قاطی دسته...شکایتمو بردم پیش امام صادق ..همونی که داشت براش زنجیر میزد ..گفتم و اشک ریختم ..نشستم تو خاکا و اشک ریختم ..چند لحظه شد تا سوی چشمام برگشت ..ولی بعدش از این همه شکایت پشیمون شدم.. چون شاید خدا هم از من توقع اون همه گناه رو نداشت ..پس منم نباید متوقع باشم .یا علی پ.ن:با دو روز تاخیر ثبت شده ، تایپ شده بود اما حس باز کردن نت رو نداشتم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 10:11 توسط الهه |
|
|
روز درمان به علت وضع بد جسمس و روحی من یه هفته عقب افتاد ..بعدم جواب آزمایش و نمونه ها رفتن تهران مثل آزمایش ..بی خیالش توکل به خدا..هر چی خودش صلاح بدونه..اینکه من پای خیلی از قولام نبودم .پس نمی تونم خیلی از خدا توقع داشته باشم دعامو بهم ببخشه .. ادعونی استجب لکم.. نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه . . . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:3 توسط الهه |
|
|
سلام عزیزم. خوب کردی. خوشحالم که اینجا رو واسه نوشتن درد دلت انتخاب کردی. انشاالله که مشکلت حل بشه. بمون. خوشحال میشم باشی و بنویسی. نظرا واسه شماهم میاد.گفتم که غریبه فکر نکنن نمی خواستم وارد بشن.همین.هرکه هستی امیدوارم با نوشتن تو این وب حال و هوات بهتر بشه. اینجا جای غر زدنه پس راحت باش و هرچی دلت می خواد بنویس. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 16:34 توسط الهه |
|
|
الهه
سلام سلام سلام. با اجازه صاحب جدید. اگه اشکالی نداره دلم می خواد یه پست بذارم. البته گذاشتم دیگه. خوشحالم که این خونه که یه روزی فقط خونه دل من و غریبه بود حالا مال یکی دیگه هم هست. انشاالله که مشکلتون حل بشه. اما یه گلایه کوچولو دارم. امروز خیلی عصبانی شدم وقتی مجبور شدم دربدر پیدا کردن پسورد اونم زمانیکه بعد از مدتها دلم هوای پست گذاشتن اینجارو کرده بود بشم. بد نبود یه خبری به من و غریبه هم می دادین. به هرحال خوش اومدین به خونه ما یعنی خونه خودتون. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 22:47 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|